خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

خانوم زرافه

صرفاً برای تبدیل افکار به کلمات

چی شد

میمچه خوابید بالاخره

سنگین شده و دیگه نمیتونیم تو پتو تابش بدیم

سه روزه تو گهواره میخوابونمش

سخته اما خب دست هام دیگه کشش ندارن

بیدار که شد، میریم خونه ی مادرشوهر

قراره لباسم رو از خیاطی بگیرم و اونجا بپوشمش

خیاط، زنعموی میمه

مادرشوهر گفت حق الزحمه لباس خواهر شوهر رو که بده، مال من رو هم حساب میکنه

نه نگفتم

بزار یکم جبران شه کمبودهایی که کشیدم

پول پارچه ی لباس رو هم میم ازشون گرفت

کفش هم تهیهم

فقط میمونه میکاپ و شنیون روز آینده، که نمیدونم میمچه همکاری کنه یا نه

و صد البته نگه داشتنش تو مراسم

خداروشکر که خانواده ی عمو هم میان و کمکم میکنن

دلم پادکست و سریال میخواد اما نمیدونم چرا آغاز نمیکنم از یه جایی

دوست ندارم زمان آینده شب گریه ام بگیره

از لجم به میم گفتم حق نداری برقصی

قبول کرد، اما شاید خودم هم رقصیدم، نمیدونم، همه چیز به مود خودم و همکاری میمچه بستگی داره

هر شب از فرط خستگی و اعصاب خردی میگم دیگه نمیکشم

اما زمان آینده باز بیدار میشم و میرسم به این زندگی

هرچند مریز و کجدار

پ.ن:همچنان می‌نویسم اما خب نه مثل قبلا بی سانسور

برچسب: نویسنده: mamantorobche تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:28

صفحه بندی